![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
سلام " باز بهار آمد و دل تنگ شد " سال نو مبارک! پس ایستاده ای خبرم را بیاورند جسمم که نیست، بلکه سرم را بیاورند در ایستگاه منتظری تا مسافران آن کفش های دربه درم را بیاورند توی شناسنامه ی تو مانده نیمه ام شاید که نیمه ی دگرم را بیاورند شاید که در کتاب تو قائم مقامها منشور چشمهای ترم را بیاورند این بار چشمهای شما حرف می زنند تا شعرهای کور و کرم را بیاورند من مدتیست از نت پرواز ها پرم کاری کنید بال و پرم را بیاورند نه ! ... این منم : شبیه به دی ماه یک درخت گنجشکها فقط تبرم را بیاورند بیهوده دل مبند که اصلا قرار نیست نام و نشان مختصرم را بیاورند شش سین بچین به سفره ی عیدت ، دعا بکن
همراه این بهار سرم را بیاورند ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:34 توسط شمس الدین بختکی |
|
|
سلام .
اگرچه خیلی دیر ! اما با یک غزلمثنوی و یک غزل نیامده می روم !
برای جانبازان شیمیایی : شکل ماهت درست می گوید عاقبت روسپید خواهی شد و شبیه همان قناری که در قفس می پرید خواهی شد این غزلمثنوی که می بینی آخرین گفتگوی من با توست طبق معمول آخر این شعر شک ندارم شهید خواهی شد روزهایت در آخر خط اند ، خیر ه ای در نگاهها شاید ... گفته باشم که درد تو سخت است کاری از شعر بر نمی اید از هیاهوی شهر می گذری رد پای تفنگ بر دوشت سوت چندین هزار خمپاره خانه دارد هنوز در گوشت بر خیابان سبز می گذری می خوری بر لبان قرمز رنگ یاد خونی غلیظ می افتی ، یاد یک سر رها در آغوشت شهر میدان مین نمی خواهد این که در چشم توست تجریش است! هرگز اینجا کسی نمی خواند خطی از انفجار خاموشت در تردد گنگ این مردم سرفه سرفه ادامه ی توست گرچه هم خشک هم خشن اما ، سرفه هایت شناسنامه ی توست زخم های قدیمی ات بد جور زیر پای فرنگ جاماند ه خوش به حال خاطراتی که از تو در ذهن جنگ جامانده شهر در گیر تکنولوژیست با نگاهت نگاهها سردند و تو حکم غریبه را داری این نگاهها چه قدر نامردند دیگر این ازدحام جای تو نیست آن خلاء را نمی شود پر کرد آی مجنون ! عوض شده لیلی ، زود تر به جزیزه ات برگرد ! کفش هایت به سمت در جفت است ، اشتیاقی نشسته در جانت می رسی پس به ابتدای قشنگ ، می رسد زندگی به پایانت قصه ات توی شعر من جان داد ، عکس ات از روزنامه ها پر ... پر .. . من خودم را به سرفه افتادم این غزل با تو شیمیایی شد!
در روز های رفته ی بابا که سر کشید بر خاطرات کهنه ی او نقش تر کشید بر دور دست پنجره ها خیره شد - و بعد ته مانده های چای خودش را به سر کشید دست مداد رنگی خود را گرفت و رفت یک گوشه ای نشست و خودش را به بر کشید از جبهه و تفنگ که ذهنیتی نداشت تصویر کودکانه تری از سفر کشید یک قبضه کلت با چمدانی پر از فشنگ یک کوره راه خاکی و یک رهگذر کشید می خواست یک قفس بکشد ... نه چرا قفس ؟ یک آسمان پرنده ی بی بال و پر کشید در قاب سبز حاشیه جنگل درست کرد بعدا به رغم میل خودش یک تبر کشد
... دلتنگ شد ، لباس عروسی مادر و
پیراهنی عجیب برای پدر کشید یک خانواده دور هم و یک سبد انار بر روی دستهای پدر ضربدر کشید! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386ساعت 21:23 توسط شمس الدین بختکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شمس الدين بختكي متولد مهر 58
|
| پیوندهای روزانه |
|
تازه های ادبی باشگاه دانشجويان پيام نور آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 |
|
RSS
|