X
تبلیغات
شعر...
 
   
     
 
 
  سلام

من چه قدر دیر کرده ام!

هیچ کس چو من مباد!

 

شب گم شده ست لاي دوتا چشم قهوه اي

تقدير در فضاي دوتا چشم قهوه اي

از روي ميز كار به من خيره مي شوند

يك قاب عكس، چاي، دوتا چشم قهوه اي

من زنده ام بدون تو ، شايد هنوز هم

پشت سرم دعاي دوتا چشم قهوه اي...

هر شب هنوز گوشه اين قهوه خانه ها

من سالهاست پاي دوتا چشم قهوه اي...

آقا بريز در دل اين لحظه هاي من

يك چاي تلخ جاي دوتا چشم قهوه اي

بي فايده ست زندگي و زنده بودنم

بگذار من براي دوتا چشم قهوه اي...

 
 
   |    نوشته شده توسط شمس الدین بختکی
 
 
 

 

سلام

... دلم برای همه تنگ شده . می دونم دیر اومدم . با یک غزل به همه سر می زنم :

 

ساعت به خواب رفته ، قرارت نمی رسد

 پاییز می دود به بهارت نمی رسد

 هر چه گل است،  من  ، به تو تقدیم می کنم

 یک شاخه هم به خواستگارت نمی رسد

انگار در نشانی تو دست می برند

از نامه ها یکی به دیارت نمی رسد

 حتی برای خاطر چشمان کور من

 تصویر های تیره و تارت نمی رسد

  هر هشت شنبه را تو به من فکر می کنی

 پاهای من به روزشمارت نمی رسد

 " لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد "

 آقا دلت خوش است ، نگارت نمی رسد !

 حتی اگر اصالت کاشانی ات دهند

 قدری گلاب هم به مزارت نمی رسد

 تا ارتفاع موی تو قدم بلند نیست

 لبهای من به سرخ انارت نمی رسد

 زاینده رود با پل خواجو برای تو

 این میهمان به میز ناهارت نمی رسد

 چون بچه ها به شوق تو پر درمی آورم

 پرواز من ولی به قطارت نمی رسد

حالا که دیر آمده ای زود می روی

 آهوی من به فصل شکارت نمی رسد

 این بیت آخر است سلامت رسیده ام

 یعنی سرم به حلقه دارت ... نه ، می رسد!

 
 
   |    نوشته شده توسط شمس الدین بختکی
 
 
   

 هوالمحبوب

 

 

پوشانده است ذهن زمين را غبار من

 

حالا تويي و اين دل بي اعتبار من

 

پاييز شد دوباره نفس كم ميآورم

 

"بي تو چه تلخ مي گذرد روزگار من "

 

رفتم اداي كودكي ام را در آورم

 

در باغهاي سيب تو گم شد انار من

 

چيزي دوباره در چمدانم كم است ... آه !

 

جامانده در فواصل چشمت بهار من

 

تو آمدي كه روي زمين زندگي كني

 

اما شدي ستاره ي دنباله دار من

 

از دست چشمهاي من! _ اين عاشقان تو  _

 

بعد از تو هيچ وقت نيامد به كار من

 

چاقو بيار و قال مرا در غزل بكن

 

كاري بكن به مرگ نيفتد گذار من !

 

دارم براي خشم تو آماده مي شوم

 

در بيت بعد مي شكند ساختار "من"

 

چاقو بزن نترس كسي بو نمي برد

 

وقتي كه چال مي شوم اينجا كنار تو !!

 

 

                                                                     

 
 
   |    نوشته شده توسط شمس الدین بختکی
 
 
 

سلام

 

 " باز بهار آمد و دل  تنگ شد "

 

سال نو مبارک!

 

 

پس ایستاده ای خبرم را بیاورند

 

جسمم که نیست، بلکه سرم را بیاورند

 

در ایستگاه منتظری تا مسافران

 

آن کفش های دربه درم را بیاورند

 

توی شناسنامه ی تو مانده نیمه ام

 

شاید که نیمه ی دگرم را بیاورند

 

شاید که در کتاب تو قائم مقامها

 

منشور چشمهای ترم را بیاورند

 

این بار چشمهای شما حرف می زنند

 

تا شعرهای کور و کرم را بیاورند

 

من مدتیست از نت پرواز ها پرم

 

کاری کنید بال و پرم را بیاورند

 

نه ! ... این منم : شبیه به دی ماه یک درخت

 

گنجشکها فقط تبرم را بیاورند

 

بیهوده دل مبند که اصلا قرار نیست

 

نام و نشان مختصرم را بیاورند

 

شش سین بچین به سفره ی عیدت ، دعا بکن

 

  همراه این بهار سرم را بیاورند !

 

 
 
   |    نوشته شده توسط شمس الدین بختکی
 
 
 

سلام .

 

اگرچه خیلی دیر ! اما با یک غزلمثنوی و یک غزل نیامده می روم !

 

 

برای جانبازان شیمیایی : 

 

 

شکل ماهت  درست می گوید  عاقبت روسپید خواهی شد

 

و شبیه  همان قناری که در قفس می پرید خواهی شد

 

این غزلمثنوی که می بینی آخرین گفتگوی من با توست

 

طبق معمول آخر این شعر شک ندارم شهید خواهی شد

 

روزهایت در آخر خط اند ، خیر ه ای در نگاهها شاید ...

 

 گفته باشم که درد تو سخت است  کاری از شعر بر نمی اید

 

از هیاهوی شهر می گذری  رد پای تفنگ بر دوشت

 

سوت چندین هزار خمپاره خانه دارد هنوز در گوشت

 

بر خیابان سبز می گذری می خوری بر لبان قرمز رنگ

 

یاد خونی غلیظ می افتی ، یاد یک سر رها در آغوشت

 

شهر میدان مین نمی خواهد  این که در چشم توست تجریش است!

 

هرگز اینجا کسی نمی خواند  خطی از انفجار خاموشت

 

در تردد گنگ این مردم سرفه سرفه ادامه ی توست

 

گرچه هم خشک هم خشن اما ، سرفه هایت شناسنامه ی توست

 

زخم های قدیمی ات بد جور  زیر پای فرنگ جاماند

ه

خوش به حال خاطراتی که از تو در ذهن جنگ جامانده

 

شهر در گیر تکنولوژیست  با نگاهت نگاهها سردند

 

و تو حکم غریبه را داری این نگاهها چه قدر نامردند

 

دیگر این ازدحام جای تو نیست آن خلاء را نمی شود پر کرد

 

آی مجنون ! عوض شده لیلی ، زود تر به جزیزه ات برگرد !

 

کفش هایت به سمت در جفت است ، اشتیاقی نشسته در جانت

 

می رسی پس به ابتدای قشنگ  ، می رسد  زندگی به پایانت

 

قصه ات توی شعر من جان داد ، عکس ات از روزنامه ها  پر ... پر ..

.

من خودم را به سرفه افتادم

 

این غزل با تو شیمیایی شد!

 

 

 

وغزل...

 

 

در  روز های رفته ی بابا که سر کشید

 

بر خاطرات کهنه ی او نقش تر کشید

 

بر دور دست پنجره ها خیره شد - و بعد

 

ته مانده های چای خودش را به سر کشید

 

دست مداد رنگی خود را گرفت و رفت

 

یک گوشه ای نشست و خودش را به بر کشید

 

از جبهه و تفنگ که ذهنیتی نداشت

 

تصویر کودکانه تری از سفر کشید

 

یک قبضه کلت با چمدانی پر از فشنگ

 

یک کوره راه خاکی و یک رهگذر کشید

 

می خواست یک قفس بکشد ... نه چرا قفس ؟

 

یک آسمان پرنده ی  بی بال و پر کشید

 

در قاب سبز حاشیه جنگل درست کرد

 

بعدا به رغم میل خودش یک تبر کشد

 

 

...

دلتنگ شد ، لباس عروسی مادر و

 

 

 پیراهنی عجیب برای پدر کشید

 

یک خانواده دور هم و یک سبد انار

 

بر روی دستهای پدر ضربدر کشید!

 
 
   |    نوشته شده توسط شمس الدین بختکی
 
 
   

با احترام به جلیل صفر بیگی بزرگ

و البته حافظ :

"فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هردو جهان آزادم "

 

 

زندانی یک اتاق ، عاشق شده است

در قالب اتفاق ،  عاشق شده است

یک مرتبه با خودش پس از چندین سال

حرفش شده این الاق!  عاشق شده است

...

در آینه انعکاس من جا مانده

از سنگ شدن هراس من جا مانده

از بس به تو نزدیک شدم ـ بوی تن ات

در حافظه ی لباس من  جا مانده !

...

در دست تو ای کاش  عروسک باشم

در مزرعه ی سیب متر سک باشم

هر قدر بزرگ می شوم دلم می گیرد

ای کاش که برگردم و کودک باشم !

...

چون دیکته های خط خطی گند زدی

با آمدنت به راحتی گند زدی

پاییز قرار بود که باهم باشیم

ای فصل بهار لعنتی ! گند ردی

...

عاشق شدم و از آبرو افتادم

در کار خودم برای خود استادم

می میرم اگر دیر  به دادم برسی ،

بانو به خدا به بوسه ات معتادم !

...

هر چند هنوز بوی کاگل دارد

این عاشق تو مثل خودت دل دارد

در مصرع بعد من تو را ...  اما نه ،

نزدیک نشو ! رباعی ام سل دارد !

...

می گویم و از گفته ی خود دلشادم

حالا که گرفتار توام ، آزادم

گفتی بروم کمی هم عاقل باشم

شرمنده ! که من عاشق مادر زادم !

...

خم می شوم ـ  آرام ـ تو را می بوسم

بی واهمه از نام تو را می بو سم

اصلن بگذارید که اثبات شوم :

من در ملاء عام  تو را می بوسم !

...

یک نامه ی تازه روی دستم مانده

این قلب قراضه روی دستم مانده

دشمن که نه ...از رفیق نارو خوردم

یک قطعه جنازه روی دستم مانده !

...

یک حادثه ی تازه به این خانه بیار

پی در پی و پیمانه به پیمانه بیار

هر چند که اشتهای من کور شده

ای مرگ ! گرسنه ایم ، صبحانه بیار !

...

از عمر همیشه حاصلم پاییز است

انگار که در آب و گلم پاییز است

در فصل غریبه ها مرا دفن نکن

تاریخ تولد دلم پاییز است !

 
 
   |    نوشته شده توسط شمس الدین بختکی
 
 
     
 

pctfx3.3

مجله اینترنتی رسانه

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور